از پشت قاب پنجره وقتي که خنديدي
از پشت قاب پنجره وقتي که خنديدي
يک دل نه صد دل عا... نگو اين را نفهميدي
آرامشت را خوب من? هر روز مي ديدم
تو آن همه دلواپسي ها را نمي ديدي؟؟
گلدان قلبم بود و بذر مهر ورزيدن
بر دانه ي مهر خودت هر روز تابيدي?
تا اينکه کم کم رنگ و رويت مهربان تر شد
تا اينکه کم کم شعرهايم را پسنديدي
پهناي کوچه کمتر از دلبستگي ها بود
وقتي که از باغ نگاهم ميوه مي چيدي...
***
حالا که ديگر? قدر شعرم را نميداني
حالا که از رسم و رسوم عشق? رنجيدي
حالا که جز اين بي قواره آسمان من
در آسمان هر کس و ناکس درخشيدي?
رفتم که ديگر بر نگردم? نه نمانده هيچ
بحث و سوال و پاسخ و ابهام و ترديدي
ط§غŒظ† ظ‡ظ… ط²غŒط± ط³غŒع¯ط§ط±غŒط
نه جان من... حرف مرا هرگز نفهميدي ...
شعر از مهدي معارف
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۳/۲۸ ساعت توسط م مهر
|