صدای خنده ی این طفل درشکم مانده ست
برای غم،دوسه نسل ازهوای بم مانده ست

چهارده شب وروزازنگاه ماه گذشت
ولی هنوزکه اندام ماه خم مانده ست!؟

برای باقی عمرم ازاین گذشته ی تلخ
چقدردرته فنجان قهوه ام مانده ست؟

چگونه یک شبه فارغ شده ست این زائو
و همچنان شکمش باهمان ورم مانده ست

ولی ترحم این دست ها چه کاری کرد
که رد پای عصاداربی قدم مانده ست

شعر از فرید بنو