من برای این بهار اینجا مهیا نیستم
رهگذار کوچه باغ صبح فردا نیستم

جمع را حاصل همیشه کم شدن تقسیم شد
مرد رگبار هجوم حجم آیا نیستم

پینه های قامت شهرم خزانی گشته اند
سبز و رنگی نیستم دیوار حاشا نیستم

دیرسالی شد قفس باران تمام آسمان
همچو ابر بغض باری گریه اما نیستم

خوان رنگینت همان دام مسافر کش بود
جمع کن ای روزگار اهل بفرما نیستم

من نه ایوبم نه یعقوبم نه این هستم نه آن
بس کن این یارب که من مرد تماشا نیستم

شعر از سیامک کیهانی