ما را رها نكرد خدايي كه آفريد
در كار ما كرشمه ي صبري دوباره ديد

صبری که ذره ذره به تاراج خشم رفت
ابری که قطره قطره شد از چشمها چکید

ای دستهای تا به دهان نارسیده ، من
عمری کشیده ام  غم نان را...چگونه اید؟

راهی به ده نبرد سکوت از پی  سکوت
دردی دوا نکرد شهید از پی شهید

پيداست اخم پنجره از پرده هاي كور
پيداست بغض خانه ام از روزن كليد

دنیا دروغ بود که  بسیار پیش ازین
تاریخ سالخورده ام از قصه ها شنید

طعم خیال داشت که درذهن ما نشست
رنگ بهشت بود  که از خواب ما پرید

دلواپسیم و کار به سامان نمی رسد
داغیم و خواب سنگ به پایان نمی رسد

شعر از عبدالجبار کاکائی