يادش به خير... خاطره ي آن قديم ها
يادش به خير... خاطره ي آن قديم ها
فصل بهار و آمدن يا كريم ها...
عطر نجيب چادر مادر... نماز صبح
از خاطرم نرفته هنوز آن شميم ها
در((اهدناالصراط))كمي خوابمان گرفت
تا كج شديم از همه مستقيم ها...
من قصه هاي كودكيم را بلد شدم
از لابلاي پچ پچ نرم نسيم ها
***
تا آنكه دست هاي پدر منجمد شدند
رنگش پريده... مثل تمام گليمها...
صبح الطلوع... زمان، پنج و نيم مرگ
قد پدر خميده تر از پنج و نيم ها...
افتاد بر زمين و نمازش تمام شد
افتاد و پر زدند همه ياكريم ها
***
شايد به سمت كودكي ام خيره مانده اند
گنجشك هاي يخ زده بر روي سيم ها
شعر از حبيب فرقاني
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۲/۰۱ ساعت توسط م مهر
|