جسمم شده ست نقطه ی پیوند دردها
قدم خمیده تر شده از پیرمردها

در هیچ جا قرار ندارم قرابتی ست
این روزها میان من و دوره گردها

هربار خورده ام به زمین مثل بار قبل
تنها شکست سهم من است از نبردها

تسکین نداد گریه کمی از غم مرا
فرق است بین غصه ی زن ها و مردها

آن سوی آب ها به چه رنگ است آسمان؟
جز "آه" نیست پاسخ دریانوردها...

شعر از مسلم محبی