هر شب همین که ساعتِ مهتاب می شود
این مرد،  بی مقدمه  بی تاب  می شود

تا  چارچوبِ  پنجره ای  بسته  می رود
پشتِ حصار شیشه ای اش  قاب می شود

از قابِ رو به روی خودش دل نمی کند
هر چند از نگاهِ شما آب می شود

چشم اش  به سوی پنجره ی ماه می پرد
تا آن قَدَر که خسته و بی خواب می شود

نزدیکِ صبح  کفش کتانی کهنه ای
محکم به سوی پنجره پرتاب می شود

او سر به زیر و خسته و بی خواب می رود
تا شب همین که ساعت مهتاب می شود

شعر از ابراهیم اسماعیلی