چقدر چشم کشیدم خطوط پیرهنت را
رسیده بود و نچیدم انار‌های تنت را

خدا چه معجزه‌ای کرد در بلوغ تو و من-
فقط نشستم و دیدم بزرگ‌تر شدنت را

چقدر دست مرا روی گونه‌هات کشاندی
چقدر ساده گرفتم حرارتِ بدنت را

چه عاشقانه نوشتی و عاشقانه نوشتی-
- زمانِ نامه نوشتن - نفس نفس زدنت را

- به شرم - بوسه فرستادی و گرفتمش از دور
در امتدادِ نفس‌هات، غنچه‌ی دهنت را

***

قرار بود به پایم هزار سال بمانی
قرار بود ببینم هراسِ زن شدنت را

تو در لباس عروسی قشنگ‌تر شده بودی
سیاه‌پوش نشستم، سفیدیِ کفنت را

شعر از بهمن صباغ زاده