گرفته مه همه ی جاده را مشخص نیست
که صاف می شود آیا هوا؟مشخص نیست

چطور باید از این راه مه گرفته گذشت
از این مسیر که یک ردّ پا مشخص نیست

و من چقدر در این مه به گریه محتاجم
نمی شود که ببارم چرا؟ مشخص نیست

چه حسّ خوبِ غریبی ؛ به جستجوی خودت
شبانه راه بیفتی کجا؟ مشخص نیست

و تا همیشه از این شهر مرده کوچ کنی
و دورِ دور شوی ... دور... تا ... مشخص نیست

درست می روی آیا ؟ و یا نمی دانی
صحیح می رسی آیا ؟ و یا مشخص نیست

کسی شبیه نسیم از کنار من رد شد
غریبه بود ؟ وَ یا آشنا ؟ مشخص نیست

صدای روشن او از ورای مه پیداست:
نگاه کن به افق راه نامشخص نیست

تو پشت ابری و این قدر تابشت زیباست
هنوز آن طرف ابر ها مشخص نیست...

شعر از حسن بیاتانی