یک نفر راه/ می رود هر شب، در سرم توی هاله ای از دود
یک نفر راه/ می رود هر شب، در سرم توی هاله ای از دود
می دود گیج روی اعصابم، توی یک جفت چشم خوابالود
(صحنه ی بی حیات (ط) کوچکی ام، خانه هایی که سست و بی هالند (حالند)...!!
توی دل/ تنگی اتاقی سرد، می دوم پشت لحظه ای مسدود
که گره خورده «بند»هایم را به دو تا لنگه کفش پاره شده
روی درد ِ «نمی توانم» ها، رد شدن با دو پای لخت ِ کبود
در/ سَرم مثل دود می گردد، ردّ پایی بدون هر مقصد
...وسط شعرهای بی حرفم، در جهانی که بی تفاوت بود
شعر از فاطمه اختصاری
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۹/۲۸ ساعت توسط م مهر
|