پرنده ای که ره آشیانه می گیرد،
پرنده ای که ره آشیانه می گیرد،
دلش به خاطر جفتش بهانه می گیرد،
همین که می جهد از چله ی کمان ، تیری...
درست زیر گلویش ، کمانه می گیرد
بریده باد! دو دستی که از سر نفرت
به سنگ کینه ، سری را نشانه می گیرد
شکسته بادا ! قلبی که بی خبر از عشق
برای دام کسی
آب و دانه می گیرد
کجاست مرد خدایی میان کوچه ی شب ؟
که بار دوش ضعیفان به شانه می گیرد
شب رفاقت دزد است و پاسبان برخیز!
که خواب، زندگی ات را شبانه می گیرد
بمیر و تن به اسارت مده پرنده ی من!
مگو، مگو که قفس جای خانه می گیرد
نسیم آه تو چون می وزد به خاکستر
لهیب آتش پنهان ، زبانه می گیرد
اگر زمین و زمان ، دشمنی کند این
" آه "
تقاص خون تو را ، از " زمانه " می گیرد
شعر از ساناز رئوف
+ نوشته شده در ۱۳۹۰/۰۹/۱۷ ساعت توسط م مهر
|