پرنده ای که ره آشیانه  می گیرد،
دلش به خاطر جفتش بهانه می گیرد،

همین که می جهد از چله ی کمان ، تیری...
درست زیر گلویش ، کمانه می گیرد

بریده باد! دو دستی که از سر نفرت
به سنگ کینه ، سری را نشانه می گیرد

شکسته بادا ! قلبی که بی خبر از عشق
برای دام کسی  آب و دانه می گیرد

کجاست مرد خدایی میان کوچه ی شب ؟
که بار دوش ضعیفان به شانه می گیرد

شب رفاقت دزد است و پاسبان برخیز!
که خواب، زندگی ات را شبانه می گیرد

بمیر و تن به اسارت مده پرنده ی من!
مگو، مگو که قفس جای خانه می گیرد

نسیم آه تو چون می وزد به خاکستر
لهیب آتش پنهان ، زبانه می گیرد

اگر زمین و زمان ، دشمنی کند این " آه "
تقاص خون تو را ، از " زمانه " می گیرد

شعر از ساناز رئوف