بهار با همه ی چتر ها معامله کرد
و ابرهای جوان را دوباره حامله کرد

شکوفه در بغل خشک شاخه ها چسپاند
و در عروسی گنجشک ها مداخله کرد

به کفش دوزک ها واکس های تازه رساند
برای تعمیرات دوباره حوصله کرد

برای پیچک ها عقد محرمیت خواند
سه ماه جشن گرفت و سه ماه هلهله کرد

.

.

ولی چه فایده ... وقتی رسید تابستان
به پشت گرمی این مرد ترک عائله کرد!

شعر از فاطمه قائدی