در خویش فرو رفته ام از سایه ی چاقو
چون گربه ی وحشت زده خاموشم و ترسو

تاراج خزان بود و خران بود درین باغ
چون میوه ی آفت زده بی رنگم و بی بو

من آجر افتاده ی ده قرن سکوتم
تو روزن وامانده ی ده قرن هیاهو

دلتنگ ترم از گره بسته ی قالی
تاریک ترم ازشب بی روزن پستو

تو حاکم این شهری و من رند و زمین ،گرد
پیش از تو ثنا گویم و بعد از تو ثنا گو....

شعر از عبدالجبار کاکایی