هرچه کردم که شوم با تو هم آغوش، نشد
هرچه کردم که شوم با تو هم آغوش، نشد
یا کنم قصه عشق تو فراموش نشد
باده تلخ، مگر عقده گشاید ورنه
کام دل حاصل من زان دو لب نوش نشد
گریه کردی که چو پروانه مرا سوخته ای
شمع من! عاقبت این گریه گنه پوش نشد
گفتم ار مست شوی کام دلی گیرم لیک
گشتم از چشم سیه مست تو مدهوش نشد
شبی از بیخودی آغوش گشودی بر ما
قسمت ما دگر آن گرمی آغوش نشد
اشک آن بوسه که زد بر لب جانانه رقیب
آتشی در دلم افروخت که خاموش نشد
دامن افشان چو نسیم از بر ما دوش گذشت
به خدا غصه عمری چو غم دوش نشد
شعر از هاشم محجوب
+ نوشته شده در ۱۳۸۱/۰۵/۲۷ ساعت توسط م مهر
|