منتظر بودم که ناگه شد ترن نزدیک‌تر
خواستم داخل شوم شد جان به تن نزدیک‌تر

با نگاه اولم دیدم که این چینی ترن
چهره‌اش بر چهره‌ی جدش لگن نزدیک‌تر

در ترن من آدمی دیدم که گفتم او خداست
چونکه او بود از رگ گردن به من نزدیک‌تر

من زنی دیدم که از موج جماعت می‌گذشت
داشت می‌شد او به سویم دائما نزدیک‌تر

در فشار موج بودم اختیارم سست شد
با خجالت می‌شدم گاهی به زن نزدیک‌تر

ایستگاه «دولت» و افزایش موج فشار
مرگ را دیدم که می‌شد با کفن نزدیک‌تر

غولی از در آمد و یارب تو بر ما رحم کن
له که نه شاید به آب‌لمبو شدن نزدیک‌تر

اوو دو از کف‌ها برفت و دیدگانم تار شد
می‌شدم با چنگ و دندان سوی فن نزدیک‌تر

ایستگاه سعدی و لحن خوشی اعلام کرد
شعر من شد بر غزل‌های کهن نزدیک‌تر

بوی خوش آمد گمانم ایستگاه انقلاب
می‌شدم بر جبهه‌ی دشمن‌شکن نزدیک‌تر

من در آنجا از قطار غافلان بیرون شدم
چون که حس کردم شدم سوی وطن نزدیک‌تر

شعر از مرتضی رحیمی