دلم بربود دوش آن نرگس مست
دلم بربود دوش آن نرگس مست
اگر دستم نگیری رفتم از دست
چه نیکو هر دو با هم اوفتادند
دلم با چشمت، این دیوانه آن مست
نمیدانم دهانت هست یا نیست
نمیدانم میانت نیست یا هست
تویی آن بیدهانی کو سخن گفت
تویی آن بیمیانی کو کمر بست
بجانم بندهی آزادهای کو
گرفتار تو شد وز خویشتن رست
دگر با سیف فرغانی نیاید
دلی کز وی برید و در تو پیوست
گدایی کز سر کوی تو برخاست
به سلطانیش بنشاندند و ننشست
شعر از سیف فرغانی
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۱ ساعت توسط م مهر
|