مباد چیزی از این انتظار کم بشود

 

مباد چیزی از این انتظار کم بشود
و در مسیر تماشا غبار کم بشود

کنار آینه قیچی زدی به موهایت
که از طبیعت من آبشار کم بشود

برای عشق نگارنده هست و می ترسم ،
خدا نکرده زمانی نگار کم بشود

چه حسرتی بکشد واگن پر از شوقی
که در میانه ی ریل از قطار کم بشود

به اسب های اصیل تو برنخواهد خورد
از این قبیله اگر یک سوار کم بشود

سری که در قدم عشق سر به زیر نشد
خوشا برابر تو روی دار کم بشود

شعر از احسان افشاری

 

باد اگر همراه يا همدست با تندر نبود

 

باد اگر همراه يا همدست با تندر نبود
دست ما هم بادبادک هاي بي مادر نبود

خواهرم چتري خريد و بر لب ايوان نشست
لکه ابري پشت بام خانه ی هاجر نبود

مو به مو گيسوي پنهان کار داري نازنين
روسري بر شانه مي انداختي بهتر نبود ؟

خواستم تا نامه بنويسم ، نگاهم خيس شد
آمدم تمبري بچسبانم ، زبانم تر نبود

عشق اگر در کار دل بستن کمي انصاف داشت
من به او مومن نبودم، او به من کافر نبود

عمري از پرواز گفتم عاقبت فهميده ام ،
آسمان جز ميله هاي آبي دفتر نبود

بعد روز کشتنم خوشبخت تر مي بينمت ...
شکر مي گويم گناهان تو بي کيفر نبود !

شعر از احسان افشاری

 

اي باد سفرکرده به طوفان نرسيدي

 

اي باد سفرکرده به طوفان نرسيدي
از کوچه گذشتي به خيابان نرسيدي

منعم نکن از پيرهن پاره زليخا
تو مثل من از چاه به زندان نرسيدي

من حرمت ميخانه شکستم تو ولي حيف
لب بردي و تا نيمه ي ليوان نرسيدي

اي ابر مکدر شده انصاف نگهدار
من چتر گرفتم .. تو به باران نرسيدي

محشر شد و اندوه تو انبوه ترم کرد
ديدم که تو با مرگ به پايان نرسيدي

شعر از احسان افشاري