رسید و آن خم ابرو بلند کرد و گذشت
تواضعی که به ابرو کنند، کرد و گذشت

نوازشم به جواب سلام اگر چه نداد
تبسمی ز لب نوشخند کرد و گذشت

به جذبه‌ی نگهی کز پیش کشان می‌برد
چه صیدها که اسیر کمند کرد و گذشت

کرشمه‌ای که جنون آورد تعقل آن
بلای دانش سد هوشمند کرد و گذشت

یکی قبول نکرد از هزار تحفه‌ی جان
بهانه غمزه‌ی مشکل پسند کرد و گذشت

که بود این ، که ز چشم بدش گزند مباد
که جان بر آتش شوقم سپند کرد و گذشت

رسید و باز به اندک ترحمی وحشی
زبان شکوه به کام تو بند کرد و گذشت

شعر از وحشی بافقی