سوخت آن سان كه نديدند تنش را حت‍ّي
گرد خاكستري‌ِ پيرهنش را حتي

در دل شعله چنان سوخت كه انگار نديد
هيچ كس لحظة افروختنش را حت‍ّي

حيف از اين دشت پر از لاله گذشت و نگذاشت
برگي از شاخ گل نسترنش را حت‍ّي

داغم از اينكه نمي‌خواست كه گلپوش كنند
با گل سرخ شقايق بدنش را حت‍ّي

داشت با نام و نشان فاصله آن حد كه نخواست
بر سر دست ببينند تنش را حت‍ّي

چه بزرگ است شهيدي كه نهد بر دل تيغ
حسرت لحظة سر باختنش را حت‍ّي

نتوان گفت كه عريان‌تر از اين بايد بود
با شهيدي كه نپوشد كفنش را حت‍ّي

دل به دريا زد و دريا شد و اما نگذاشت
موج هم حس كند آبي شدنش را حت‍ّي

بود وارسته‌تر از آن كه شود باور پير
جام مي‌ديد اگر مي ‌زدنش را حت‍ّي

دوش مي‌آمد و مي‌خواست فراموش كند
خاطرم خاطرة سوختنش را حت‍ّي

شعر از محمدعلي مجاهدي