گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهایی

 

گرچه من سوخته ام دم به دم از تنهایی
دور از آغوش تو یخ بسته ام از تنهایی

خانه در خویش فرو رفته و من خاموشم
رونق تازه گرفته ست "غم" از تنهایی

نیمه شب لحظه ی یادآوری لب هایت
بوسه بر باد هوا می زنم از تنهایی

همه ی عمر به جز نام تو را مشق نکرد
نکشیده ست چه ها این قلم از تنهایی!

امشب اما دو قدم آمده ای سمت دلم
تا که من دور شوم صد قدم از تنهایی...!

شعر از محمدرضا طاهری

 

ذوقی نداشت عطر بهاری که رفتنی ست

 

ذوقی نداشت عطر بهاری که رفتنی ست
دلخوش شدن به قول و قراری که رفتنی ست

باران پشت شیشه و نقاشی دو قلب
با دست خیس، روی بخاری که رفتنی ست

جز رنج بی دلیل به یادم نمانده است
از خاطرات روزشماری که رفتنی ست

چون جاده دل نبند به هر رهگذر که نیست
در ایستگاه ،عشق قطاری که رفتنی ست

با روزهای رفته فراموش کن مرا
دستی بکش به گرد و غباری که رفتنی ست

ما غیر داغ، باغ و بهاری نداشتیم
باغی که رفتنی ست ، بهاری که رفتنی ست

شعر از عبدالجبار کاکایی


در خون رگ هایم کمی امید جریان داشت

 

در خون رگ هایم کمی امید جریان داشت
وقتی که می رفتی نگاهت درد پنهان داشت

می رفتی و شهر پس از تو مات و بی جان بود
شهری که تنها ابر هایش حال باران داشت

محکم گرفتی دست من را ! بغض می خوردم
ای کاش برگشتن برایت باز امکان داشت"

چیزی ازم کم شد ولی قطعا مواظب باش
قلبی که بردی قبل رفتن ، ذره ای جان داشت

می گفتی از اول که قاطع می روی اما
از پشت می دیدم کسی پاهای لرزان داشت !

انگار آن قلبی که قبلا کوه آهن بود
در موقع رفتن کمی ، یک ذره وجدان داشت

بعد از تو کل قصه هایم خوب بود اما
انگار کل قصه ها یک جور پایان داشت !

شعر از پیام آقایی

 

دارم تمامش می کنم این دور باطل را

 

دارم تمامش می کنم این دور باطل را
باید کمی آگاه سازم قلب غافل را

گاهی به باغی خوش نشیند شاخه ای مریم
نام تو زیبا کرده بود اشعار "فاضل" را

من شرط بستم با دلم ، یک روز می گیری
این دست های خالی سمت تو مایل را

یک نیم قلبم نام تو ، نیم دگر یادت
بردی به تسخیر خودت این قلب کامل را

دیروز در آیینه با یک مرد خندیدم
آخر شبی دیوانه کردی مرد عاقل را

می خواهم امشب از خیالم دور تر باشی
ای کاش انجامش دهی این کار مشکل را

می پرسی ام : یک روز از تو مرد خواهم ساخت ؟
آری تو دریا می کنی یک روز ساحل را

شعر از پیام آقایی

 

وقتی برای پر زدنت آسمان کم است

 

وقتی برای پر زدنت آسمان کم است
یعنی برای وسعت عشقت جهان کم است

لشکر کشیده اند حریفان به دیدنت
اما چه سود ؟ چشم زیاد و زبان کم است

ترجیح می دهم که نگاهت کنم فقط
وقتی برای با تو نشستن زمان کم است

سر می دهم برای تو ، ای بیشتر ز عشق
جان می دهم برای تو ، هر چند جان کم است

من چشم می گذارم و تو بوس کن مرا
حالا که چشم باز نکردم بدان کم است !

اصرار می کنم که نپرسی : مرا چقدر ... ؟
وقتی برای وسعت عشقت جهان کم است !

شعر از پیام آقایی

 

تو را هم مي برند از خلوت شبهاي خاموشم

 

تو را هم مي برند از خلوت شبهاي خاموشم
ازين توفان پنهان جان نخواهد برد آغوشم

حباب بي قرار بوسه هايت محو خواهد شد
كه با هر موج غوغا مي كند در لاله ي گوشم

چه طرفي بستم از تكرارباران هاي بي حاصل
كه من در بادها و يادها باغي فراموشم

نه مي بينم نه مي نالم نه مي ترسم نه مي پرسم
نه مي گريم نه مي خندم نه مي خوابم نه مي نوشم

من يخ كرده از گرماي آغوش تو خوابم برد
ندانستم كه بر اين آتش بي رحم مي جوشم

شعر از عبدالجبار کاکایی

 

از بس نکرده‌اند به زخمم رسیدگی

 

از بس نکرده‌اند به زخمم رسیدگی
لبریزم از عفونتِ آسیب‌دیدگی

یک عده خواستند بمیرم بدون حرف
تا قصه‌ام تلف شود از ناشنیدگی

اما من از اهالی شعرم، نمی‌شود
ذهن مرا کشید به درهم تنیدگی

هم متهم به گفتن اشعار دینی‌ام
هم ‌متهم ‌به شرکم و هم بی‌عقیدگی

می‌خواهم ‌اعتراف کنم کارهام را
باید بیان کنم همه‌ را با دریدگی

هر‌جا برای دیدن معشوقه رفته‌ام
برگشته‌ام به خانه پر از دل‌بریدگی

هر کس که ‌قصد کرد بخوابد کنار من
آن‌شب قمر رسید به عقرب گزیدگی

یعنی که شانس، هیچ‌کجا یار من نبود
یعنی دچار حیرتم و لب‌پریدگی

خاصیت فنر همه جا ارتجاع نیست
پرتم کنید رو به جلو با کشیدگی

یا خواهشن مرا بگذارید جان دهم
وقتی نمی‌کنید به زخمم رسیدگی

شعر از مجتبی صادقی

 

اگر عاشق نبودم با تو شاید همسفر بودم

 

اگر عاشق نبودم با تو شاید همسفر بودم
اقلاً بیشتر از حال و روزت با خبر بودم

اگر عاشق نبودم بیشتر بودی کنار من
اگر عاشق نبودم لااقل خوشبخت تر بودم

تو با یک دوستت دارم رفیقم می شدی هر روز
اگر عاشق نبودم ساده بودم، مختصر بودم

خودت آرام بودی در کنارم مثل یک همراه
و یا یک دوست...اما من برایت درد سر بودم

بتی بودی که با من زاده شد اما نمی دانم
چرا هنگام در او جان دمیدن بی اثر بودم؟

شکستم بارها ویران شدم در پای تو هر چند
که در عصیانگری پیغمبری صاحب تبر بودم

رسول آسمانها بودم آری سالها بانو!
ولی عشق تو ثابت کرد من هم یک بشر بودم

نه یک پیغمبرِ معصوم با یک هاله ی روشن
که روحِ شاعری تاریک با چشمانِ تر بودم

برای باور خوشبختی ام بس بود اگر حتی
سر راه تو عمری پیرمردی رفته گر بودم

صدایت می زدم تا صبح اگر در کوچه ات هر شب
من آن آوازخوان ناشناس رهگذر بودم

صدای گریه هایم را به یاد آور هزاران سال
تو بر تخت خدایی بودی و من پشت در بودم

چرا باور کنم روزی ملک بودم در این دوزخ؟
من از روز ازل آواره ای بی بال و پر بودم

اگر عاشق نبودم تو نبودی...وای...اگر بودی...
اگر عاشق نبودم من نبودم...آه...اگر بودم...

شعر از محمد سعید میرزائی

 

در خنده‌ی دلواپسِ تو، ترس جهان بود

 

در خنده‌ی دلواپسِ تو، ترس جهان بود
تردید و پریشانیِ من نیز از آن بود

روزی که تو را دیدم ازین‌سوی خیابان
باد خنکی جانب موهات وزان بود

شهر من و تو قصه‌ی بی‌عشق نمی‌گفت
در شاهرگِ خاطره‌هایش هیجان بود

از شایعه‌ی رفتن تو شهر به هم ریخت
چیزی که فقط بی‌حرکت ماند، زمان بود!

سرهای درختان همگی سمت تو چرخید
پایِ تو که در رفتن از این شهر، دوان بود

حتی نفسِ زنده‌ترین رودِ جهان هم
از ترس خداحافطی‌ات در نوسان بود

***

در شهر من از آمد و شد، غلغله می شد
تا خنده‌ی تو جاذبه‌ی نصف جهان بود

شعر از پوریا شیرانی

 

آن روزها که چــشم تو را کــم نداشتم

 

آن روزها که چــشم تو را کــم نداشتم
پیراهنی بــه رنگ مـحـرم نداشتم

هــرگز نمی‌ســرودمت ای آبـیِ زلال
طبعی اگر به پاکی شبنم نداشتم

این روح شاعــرانة زیباپرست را
آن روزها کــه با تـو نــبودم، نداشتم

گر وا نبود پنجره‌ام، رو بـه سوی تو
کــاری به کار مــردم عالـَـم نداشتم

باور کــن ای رفیـق اگـر دوری‌‌‌ات نبود
میــلی به ایــن تغزّل پُرغـم نداشتم

دیشـــب کـسـی نبــود و برای گریستن
غــیر از صــفای آینه هـمدم نداشتم

عمری گذشـت و ساخته‌ام بـا نداشتن
ای دل چه خوب بود تو را هم نداشتم!

شعر از سعید بیابانکی

 

چشمان تو یک شاهکار بی نظیر است

 

چشمان تو یک شاهکار بی نظیر است
زیباترین نقاشی قرن اخیر است

وقتی هلال ماه نو روی لب توست
حتی مونالیزا دلش پیش تو گیر است

آنقدر آرامی که کم کم باورم شد
صلح تمام فرقه ها امکان پذیر است

توجیه کردم عابران را مطمئن باش
هرکس سر راه تو باشد سر به زیر است .

وقتی دلم سرد است و میل کوچ دارم
آغوش تو یک سرزمین گرمسیر است

من دوستت... اما جهانم ناگهان مرد
گاهی برای گفتن یک واژه دیر است

شعر از بابک سلیم ساسانی

 

پر از غم و غزلم گوشه گوشه "منزوی" ام

 

پر از غم و غزلم گوشه گوشه "منزوی" ام
دچار ابری تا اطلاع ثانوی ام

خدا به کالبد من دمیده آهش را
سروده با نی و نی ‌‌‌نامه کرده مثنوی ام

هزار شعر غلط خورده در سرم مانده
ردیف و قافیه جان می کَنند با رَوی ام

شبیه مردی با چارچرخه ای بیکار
پر از کلافگی چارراه مولوی ام

درون جمجمه ام قهوه خانه ای ست شلوغ
میان هاله ای از بغض های حلقوی ام

برای مرگ، سرم درد می کند انگار
پر از تهوع مُشتی مسکّن قوی ام «

برایتان چه بگویم زیاده بانوی من
برایتان چه بگو»؟! بهتر است نشنوی ام...

شعر از اصغر معاذی
 

با تیک تاک ثانیه ها دم به دم برقص

 

با تیک تاک ثانیه ها دم به دم برقص
با رقص پای عقربه ها هم قدم برقص

وا کن عزیزم از سرت این شال تیره را
امشب نباش این همه در بند غم برقص

غم، این نجیب زاده که اصرار می کند:
"با من هم آی شاعره ی محترم برقص"

دعوت به رقص کرده مرا باد، مو به مو
دست مرا بگیر و در این پیچ و خم برقص

یک عمر من به ساز تو رقصیده ام، بیا
این بار من برای تو دف می زنم، برقص

آه ای غزل، الهه ی غمگین شعر من
امشب یکی دو بیت برای دلم برقص...

شعر از سیده تکتم حسینی