وبلاگicon
غزلسرا - محمد سعید میرزایی

 

شبِ نیامدنت ابتدای هرگز بود
شبِ تموّجِ زرد و بنفش و قرمز بود

پیامِ وسوسۀ بوقهای ماشینها...
شبِ پیامبرانِ بدون معجز بود

و اشکهای تو نوزادهای نامشروع
شبِ شکنجۀ یک عشقِ بی مجوّز بود

زنی به گوشۀ حمام تیغ را برداشت
شبِ شکفتنِ گیلاسهای قرمز بود

زنی در آینه از پشت تیر خورد از خود
شبِ محاصرۀ آخرین مبارز بود

دو میله از قفسش را جدایِ از هم کرد
پرنده ای که فقط داخلِ پرانتز بود

شب ایستاد/ جهان پیرمرد کوری شد
که با عصای خود از لمس روز، عاجز بود

شبِ نیامدنت بازداشت شد «فردا»
- زنی که در وسطِ چشمهاش پونز بود

نه عشق بود، نه فردا، نه انتظار، نه مرگ
تمام زندگی ام بی تو پشتِ هرگز بود.

شعر از محمد سعید میرزایی

از مجموعه غزل " یک زن کامل"- انتشارات نیماژ

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۴                 

 

نوشتم بر بخار شیشه ی شب: دوستت دارم
بخوان آن را فقط یک بار، من تا صبح بیدارم

تو گفتی دوستت دارم نگفتی؟ در دلت گفتی
فقط یک بار، امّا من: همیشه دوستت دارم

نه- تو اصلاً نگفتی دوستت دارم فقط خواندی
ولی من دوستت دارم، ولی من سخت ناچارم

فقط یک دوستت دارم بیاور با خودت کافی است
برای من که بیمارم که محتاج پرستارم

بیا بنشین مپرس اصلاً کجایم- دوستت دارم
ردیفِ صندلیِ بیت هایم: دوستت دارم

پرستارم شدی یعنی که بیمارت منم باشد
مریضت می شوم هر شب می آیم دوستت دارم

ببین با هر ده انگشتم: عزیزم عاشقت هستم
خودم با هر دو دستم هر دو پایم دوستت دارم

سرنگت را بزن در سینه ی من خون قلبم را
بکش محلول کن در اشک هایم دوستت دارم

مرا تزریق کن در پوستِ خاکستریِ ماه
نگاهم کن: شبی بی انتهایم: دوستت دارم

من از این تخت می ترسم از اینجا دور شو اما
لبت را پست کن لطفاً برایم: دوستت دارم

تو را می بوسم از پشت غبار سربی تهران
من انسانم، و محتاج هوایم: دوستت دارم

نوشتم بر بخار شیشه ی شب دوستت دارم
کنار آن کشیدم جای دو لب- دوستت دارم

تو خونم را گرفتی پس یقیناً عاشقت هستتم
تو نبضم را گرفتی پس مرتّب: دوس... تت... دا ...رم!

تو خونم را درون شیشه کردی ای پری بنویس
به روی نسخه ام با این مرکّب دوستت دارم

بکش تعمید کن تکفیر کن تقدیس کن بشکن!
عوض کن تا سحر هفتاد مذهب دوستت دارم

برقصی با شیاطین مقدّس: عاشقت هستم!
بسوزی با رسولان مقرّب: دوستت دارم!

***

صدایت قطع شد: یک کهکشان سرد خاموشم
من از پشت هزار ابرِ مخاطب دوستت دارم

تو را می بوسم از پشت غبار سربی تهران
تو را می خوانم از سنگین ترین شب: دوستت دارم

: الو اورژانس؟ من قلبم پر از خون است! ر گهایِ-
صدایم را زدم! من مردم از تب! دوستت دارم!

: نشانی؟ - نه، نمی دانم، ولی اینجا - همین حالا
نوشتم بر بخار شیشه ی شب: دوستت دارم

شعر از محمّدسعیدمیرزائی

از کتاب "یک زن کامل" / انتشارات نیماژ

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۲/۲۵                 

 

تویی که از همۀ دختران شهر سری
به قول حضرت حافظ ستارۀ سحری

به قول سعدی شیراز: شاخۀ شمشاد
به قول مولوی اصلاً پریِ شیشه گری

فداییِ تو فراوان...کدام را بکشی؟
دلِ شکستۀ ارزان...کدام را بخری؟

قدیمی است...ولی بابِ هر دلی خانم!
جدید نیست...دقیقاً مطابق نظری

دلیلِ قافلۀ خستگانِ دلشده ای
دوامِ سلسلۀ عاشقانِ خون جگری

به ذهن ساعت میدان شهر بی تردید
زمان نمی گذرد، این تویی که می گذری...

فروشگاه نرو هر لباس می گوید
به التماس، که: «باید فقط مرا بخری!»

نگو چه رنگ؟ خودت رنگِ سالِ دنیایی
خودت به ذهن جهان می رسی که دل ببری

تو عاشقانه ترین اتفاق هر روزی
همیشه تازه ترین شعری آخرین خبری

تویی که حافظۀ رنگهای آرامی
تو رودخانۀ پاییزهای در سفری

تو را تمامی گلها به خواب می دیدند
تو روحِ دخترکِ گلفروش رهگذری

همیشه حسرت نقاشها تجسمِ توست
تویی که صاحبِ امضای پای هر اثری

پریِ مولوی! از شعر حافظ آمده ای
درون مثنوی از نی هنوز شعله وری

به یک روایت: آغازِ آخرین عشقی
به یک حکایت: فرجامِ اولین نظری

تمام خوبی و ناز زنان دنیا را
اگر حساب کنی روی هم، تو بیشتری!

خلاصه هر چه بگویم کم است از خوبیت
خلاصه من چه بگویم خودت که باخبری...

شعر از محمّدسعید میرزائی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۱/۲۴                 

 

 

بخند خانم شاعر! نبینمت غمگین
بخند ای به فدایت هزار فروردین!

بخند تا شود از غصه خاطرت خالی
بخند تا شود این قصه با لبت شیرین

مرا ببخش که سیارۀ خودم را زود
وداع کردم و سمت تو آمدم به زمین

مرا ببخش... به این شاهزادۀ کوچک
کسی نگفت گل سرخ، بی اجازه نچین

مرا ببخش عزیزم اگر کمی بوده ست
برایتان چمدان خیال من سنگین

به نردبان غرور خودت نگاه نکن
بگیر دست مرا ماه من! بیا پایین!

گذشت خاطرۀ عشق ما... ولی تو بخند
به خاطر همۀ روزهای بعد از این

بخند تا که بخندد همه جهان با تو
به خاطر دل این مردِ تا ابد غمگین

به حال خود بگذار ای همیشه خوب! مرا-
که هیچ قرص مسکن نمی دهد تسکین

بخند عشق من! اصلاً به خاطر من نه...
برای باورِ رؤیای عاشقان زمین

تو ای قشنگترین قصه تا همیشه بمان
بمان که عشق بماند- فقط برای همین...

شعر از محمّدسعیدمیرزائی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۱/۱۱                 

 

 مي خواهمت عزيزترين دوست دارمت
اصلاً خودت بيا و ببين دوست دارمت

عشقِ بدون مرزِ من! اصلاً قبول کن
مي خواهمت... براي همين دوست دارمت

آيينه بزرگِ بدون قرينه ام!
اي قبل? بدون قرين! دوست دارمت

غرقم درون جاذبه ات سيب سرخ من!
اندازه تمام زمين دوست دارمت

قلب اناريَم پر خون است عشق من!
عاشق شو و انار بچين دوست دارمت

قلبم چراغ جادويي توست ماه من!
با من هزار شب بنشين دوست دارمت

تصنيف هر شب و سحر عاشقي من!
آه «اي مه من» اي «بت چين» دوست دارمت

پيشاني تو آينه سرنوشت من!
«لاله رخي» و «زهره جبين» دوست دارمت

عاشق ترينم! اين همه ترديد خوب نيست
اصلاً تو فرض کن به يقين دوست دارمت

بانوي دوستانه ترين«عاشق توام»!
رؤياي عاشقانه ترين «دوست دارمت»!

صدآفرين گرفته اي از قلب عاشقم
مثلِ فرشته روي زمين دوست دارمت!

آه اي يگانه دوست...ميان من و تو هيچ
مرزي نمانده غير همين «دوست دارمت»...

شعر از محمّدسعيدميرزائي

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۱/۱۰