وبلاگicon
غزلسرا - محمد سعید میرزایی

 

تویی که از همۀ دختران شهر سری
به قول حضرت حافظ ستارۀ سحری

به قول سعدی شیراز: شاخۀ شمشاد
به قول مولوی اصلاً پریِ شیشه گری

فداییِ تو فراوان...کدام را بکشی؟
دلِ شکستۀ ارزان...کدام را بخری؟

قدیمی است...ولی بابِ هر دلی خانم!
جدید نیست...دقیقاً مطابق نظری

دلیلِ قافلۀ خستگانِ دلشده ای
دوامِ سلسلۀ عاشقانِ خون جگری

به ذهن ساعت میدان شهر بی تردید
زمان نمی گذرد، این تویی که می گذری...

فروشگاه نرو هر لباس می گوید
به التماس، که: «باید فقط مرا بخری!»

نگو چه رنگ؟ خودت رنگِ سالِ دنیایی
خودت به ذهن جهان می رسی که دل ببری

تو عاشقانه ترین اتفاق هر روزی
همیشه تازه ترین شعری آخرین خبری

تویی که حافظۀ رنگهای آرامی
تو رودخانۀ پاییزهای در سفری

تو را تمامی گلها به خواب می دیدند
تو روحِ دخترکِ گلفروش رهگذری

همیشه حسرت نقاشها تجسمِ توست
تویی که صاحبِ امضای پای هر اثری

پریِ مولوی! از شعر حافظ آمده ای
درون مثنوی از نی هنوز شعله وری

به یک روایت: آغازِ آخرین عشقی
به یک حکایت: فرجامِ اولین نظری

تمام خوبی و ناز زنان دنیا را
اگر حساب کنی روی هم، تو بیشتری!

خلاصه هر چه بگویم کم است از خوبیت
خلاصه من چه بگویم خودت که باخبری...

شعر از محمّدسعید میرزائی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۱/۲۴                 

 

 

بخند خانم شاعر! نبینمت غمگین
بخند ای به فدایت هزار فروردین!

بخند تا شود از غصه خاطرت خالی
بخند تا شود این قصه با لبت شیرین

مرا ببخش که سیارۀ خودم را زود
وداع کردم و سمت تو آمدم به زمین

مرا ببخش... به این شاهزادۀ کوچک
کسی نگفت گل سرخ، بی اجازه نچین

مرا ببخش عزیزم اگر کمی بوده ست
برایتان چمدان خیال من سنگین

به نردبان غرور خودت نگاه نکن
بگیر دست مرا ماه من! بیا پایین!

گذشت خاطرۀ عشق ما... ولی تو بخند
به خاطر همۀ روزهای بعد از این

بخند تا که بخندد همه جهان با تو
به خاطر دل این مردِ تا ابد غمگین

به حال خود بگذار ای همیشه خوب! مرا-
که هیچ قرص مسکن نمی دهد تسکین

بخند عشق من! اصلاً به خاطر من نه...
برای باورِ رؤیای عاشقان زمین

تو ای قشنگترین قصه تا همیشه بمان
بمان که عشق بماند- فقط برای همین...

شعر از محمّدسعیدمیرزائی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۱/۱۱                 

 

 مي خواهمت عزيزترين دوست دارمت
اصلاً خودت بيا و ببين دوست دارمت

عشقِ بدون مرزِ من! اصلاً قبول کن
مي خواهمت... براي همين دوست دارمت

آيينه بزرگِ بدون قرينه ام!
اي قبل? بدون قرين! دوست دارمت

غرقم درون جاذبه ات سيب سرخ من!
اندازه تمام زمين دوست دارمت

قلب اناريَم پر خون است عشق من!
عاشق شو و انار بچين دوست دارمت

قلبم چراغ جادويي توست ماه من!
با من هزار شب بنشين دوست دارمت

تصنيف هر شب و سحر عاشقي من!
آه «اي مه من» اي «بت چين» دوست دارمت

پيشاني تو آينه سرنوشت من!
«لاله رخي» و «زهره جبين» دوست دارمت

عاشق ترينم! اين همه ترديد خوب نيست
اصلاً تو فرض کن به يقين دوست دارمت

بانوي دوستانه ترين«عاشق توام»!
رؤياي عاشقانه ترين «دوست دارمت»!

صدآفرين گرفته اي از قلب عاشقم
مثلِ فرشته روي زمين دوست دارمت!

آه اي يگانه دوست...ميان من و تو هيچ
مرزي نمانده غير همين «دوست دارمت»...

شعر از محمّدسعيدميرزائي

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۱/۱۰                 

 

شب است، پنجره ای می کشم، نبند آن را
که صبح، بشنوی از آن صدای باران را

اتاقِ من پُر گنجشک می شود، کافی است
کنارِ هم بکشم، ریزه ریزه ی نان را

ولی تو نیستی انگار، باز یادم رفت
که من تو را بکشم، دخترِ گریزان را

و بعد، دخترکِ آبرنگ می خواهد
که بر سرش بکشم زود چتری، ارزان را

نگاه می کند اما مرا نمی بیند
که رنگ داده ام آن گیسوی پریشان را

به گریه می افتد، دستمال می دهمش
که زود پاک کند چشم های گریان را

به راه می افتد، من دوباره با عجله
به سمتِ خانه ی خود می کشم خیابان را

و بعد، منتظرش می شوم که در بزند
و می کشم پس از آن میز و تخت و گلدان را

و چترِ خود را بر میز می گذارد و باز
به ساعتِ سفر از یاد می برد آن را

و دور می شود و تا من آسمانش را
از ابر پاک کنم، گم شده است باران را

شعر از محمد سعید میرزایی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۰/۲۱                 

 

پس از من یاد یک انسان همیشه با تو خواهد بود
غمِ یک روحِ سرگردان همیشه با تو خواهد بود

اتاق پاک قلبت مال من شاید نبود اما
پس از من یاد یک مهمان همیشه با تو خواهد بود

گل سرخ عزیز من! به هر گلخانه ای باشی
بدان رؤیای یک گلدان همیشه با تو خواهد بود

تو دستم را نوازش کرده بودی بعد از این حتماً
تبِ یک عشق بی پایان همیشه با تو خواهد بود

تو در آغوش من خورشید بودی بانوی دریا
نگاه مرد کوهستان همیشه با تو خواهد بود

سحر می آید این باور شبم را نور خواهد داد
دلم با توست این ایمان همیشه با تو خواهد بود

پس از من هم تو می مانی «زن کامل» ولی شاید
غم یک نیمۀ پنهان همیشه با تو خواهد بود...

نگو عادت کنم با دوری ات این خانه حتماً با-
گل و آیینه و قرآن همیشه با تو خواهد بود

به دستت می سپارم چشمهای اشکبارم را
گل زیبای من! باران همیشه با تو خواهد بود...

شعر از محمّدسعیدمیرزائی

 

غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور             ۹۳/۱۰/۲۱