وبلاگicon
غزلسرا - محمد سعید میرزایی


توپی سفيد و صورتــی اينجــا در اين غزل
هی غلت می خورد ـ‌ همه ی مردم محل

فرياد مـــی زنند :کجــا توپ می رود؟
و بين بچه ها سر آن می شود جدل

آنوقت می رسد سر بيتی که کودکی
با چوبدست مــی کند آن توپ را بغل:

من پا ندارم و تو بدردم نمی خوری
امـــــا بيــــا دوست من باش لا اقل

بابای من اگر چه فقير است ، بد که نيست
چـــون قــــول داده پای مــرا می کند عمل

می گريد و می افتدش از دست توپ و بعد
جا مــی خورد بــــه قهقـــــه ی مردم محل

اين تــــوپ پله پله می افتد ز بيتهام
و مثل بغض می ترکد گوشه ی غزل...

شعر از محمد سعید میرزایی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/11/19    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

بارانی از بنفشه گرفت آه ... پشت بنفشه ها تو نبودی
یا بودی و صدام نکردی، یا گریه ی مرا نشنودی

پشت بنفشه کلبه و مه بود، من خسته سمت کلبه دویدم
یا کلبه ی تو خواب مرا دید، یا در زدم، تو در نگشودی

پشت بنفشه دختری آمد، در دامنش هزار گل سرخ
یک یک به نام کوچک گل ها، پرسیدمش، ولی تو نبودی

من شاعرم، و جرم من این است، گل را به نام کوچک خواندم
گفتم چقدر اسم تو زیباست، گل گفت: هی! چقدر حسودی
!

بعدا که دوست تر شدم اش، گفت: با من هزار اسم دگر هست
اصلا عجیب نیست که هرگز زیبایی مرا نسرودی

آن وقت از مکالمه ی ما یک شاخه گل در آن سوی مه ماند
دختر نبود و برف و بنفشه، آوار شد - چه خواب کبودی
!

یک چشمه و هزار بنفشه؟! یک دختر و هزار گل سرخ؟!
باور نمی کنم تو نباشی، باور نمی کنم تو نبودی

شعر از محمد سعید میرزایی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/11/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

انـار شــو کـــــــه تمــــام لب تــــــو را بمکم
به بغضم این همه سوزن نزن که می ترکم

شب است و عطر خوشِ نانِ تازه ی تنِ تو
بگـــــــــــــو چکار کنم با دلِ پـــــر از کپکم

دهانم آب می افتد ، چقدر می افتد
دهـــانم آب برایت ، انــــار بــا نمکم

انار سوخته ام من ، دلِ مرا بچلان
نمک بریز و بنوش از دل ترک ترکم

شبی که بغض کنی صبح می چکد گل گل
صــدای گـریه ی تـــــو از لبـــان نی لبــــکم

تو می شوی ملکه ، گوشواره ات گیلاس
بساز بــا نـخ گیسوت ، تــاج قــاصدکــــم

شبیه غربت یک لاک پشت در برکــه
همیشه دور و برِ چشم هات می پلکم

شعر از محمد سعید میرزایی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/10/20    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

 

غمگين تر از يك آدم برفي، كه روي ريل ساخته باشند
در انتظار سوت قطارم، با گريه اي شبيه به لبخند

پيپ پدر بزرگ به لب هام، يك كيف پاره پاره به شانه
بيني من مداد درازي، بر پاي من دو پوتين، بي بند

يك ساعت قديمي كوكي روي سرم شبيه به يك تاج
بي آنكه هيچ گاه بپرسم: پس ساعت دقيق سفر، چند؟

ريل طويل گم شده در مه مثل پل معلق دوزخ
با غربت دو خط موازي در آرزوي نقطه ي پيوند

آنك قطار مي رسد از راه هي سوت هاي ممتد اخطار
هي سوت سوت سوت، ولي من، مانند يك مترسك، پابند

من ايستاده ام كه بيايي، در اين غروب، روي همين ريل
تنها تر از يك آدم برفي كه روي ريل ساخته باشند

شعر از محمد سعید میرزایی

 

غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/08/04    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   


كجاست جاي تو در جملة زمان؟ كه هنوز ...
كه پيش از اين؟ كه هم‌اكنون؟ كه بعد از آن؟ كه هنوز؟

و با چه قيد بگويم كه دوستت دارم؟
كه تا ابد؟ كه هميشه؟ كه جاودان؟ كه هنوز؟

چقدر دلخورم از اين جهان‌ِ بي‌موعود
از اين زمين كه پياپي ... از آسمان كه هنوز...

جهان سه نقطه پوچي است خالي از نامت
پر از «هميشه همين ‌طور»، از «همان كه هنوز»

ولي تو «حتماً»ي و اتفاق مي‌افتي
ولي تو «بايد»ي، اي حس ناگهان! كه هنوز ...

در آستان جهان ايستاده چون خورشيد
همان كه مي‌دهد از ابرها نشان كه هنوز ...

شكسته ساعت و تقويم پاره‌پاره شده
به جست‌و‌جوي كسي آن سوي زمان، كه هنوز

سؤال مي‌كنم از تو: هنوز منتظري؟
تو غنچه مي‌كني اين بار هم دهان، كه: هنوز

شعر از محمد سعيد ميرزايي


غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/07/18    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

jQuery Social Share