وبلاگicon
غزلسرا - عماد خراسانی


پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست
حرم و دیر یکی، سبحه و پیمانه یکیست

اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است
گر نظر پاک کنی کعبه و بتخانه یکیست

هر کسی قصه‌ی شوقش به زبانی گوید
چون نکو می‌نگرم حاصل افسانه یکیست

اینهمه قصه ز سودای گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام یکی،دانه یکیست

ره‌ی هرکس به فسونی زده آن شوخ ار نه
گریه‌ی نیمه شب و خنده‌ی مستانه یکیست

گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم
آشنا بر در این خانه و بیگانه یکیست

هیچ غم نیست که نسبت به جنونم دادند
بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست

عشق آتش بود و خانه ‌خرابی دارد
پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست

گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»
بی‌وفـایی و وفاداری جانانه یکیست

شعر از عماد خراسانی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/07/20    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   


مادر از بهر غم و رنج جهان زاد مرا
درس غم داد در این مدرسه استاد مرا

دل من پیر شد از بس که جفا دید و جفا
ندهد سود دگر قامت شمشاد مرا

آنچه می خواست دلم چرخ جفا پیشه نداد
وآنچه بیزار از آن بود دلم داد مرا

غم مگر بیشتر از اهل جهان بود که چرخ
دید و سنجید و پسندید و فرستاد مرا

در دلم ریخته بس بر سر هم غم سر غم
دل مخوانید خدا داده غم آباد مرا

زندگی یک نفسم مایه شادی نشده است
آه اگر مرگ نخواهد که کند شاد مرا

ترسم از ضعف پریدن ز قفس نتوانم
گر که صیاد  زمانی کند آزاد مرا

آرزوی چمنم کمکمک از خاطر رفت
بس در این کنج قفس بال و پر افتاد مرا

یک دل و این همه آشوب و غم و درد عماد
کاشکی مادر ایام نمیزاد مرا

شعر از عماد خراسانی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/07/20    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   


عیبم مکن ای دوست اگر زار بگریم
بگذار بگیریم من و  بگذار بگریم

بگذار که چون مرغ گرفتار بنالم
بگذار که چون کودک بیمار بگریم

می خوردن من بهر طرب نیست خدا را
حالی است که بی طعنه اغیار بگریم

تنها نه بحال خود از این مستی هر شب
بر حالت این مردم هشیار بگریم

برهر که در این دام مصیبت شده پابند
بر شاه و گدا، پیر وجوان ، زار بگریم

بر لاله نو سر زده از دامن هامون
بر غنچه نشکفته گلزار بگریم

زین عهد و وفائی که جهانراست هر آنکو
بگذاشته لب بر لب دلدار بگریم

این کاسه سر ها همه خاک است بفردا
بگذار که با زمزمه تار بگریم

جا دارد اگر تابصف حشر عمادا
پبوسته از این بخت نگونساز بگریم

شعر از عماد خراسانی


غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/07/20    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   


اي آسمان! مگر دل ديوانة مني؟
كاين گونه شعله مي‌كشي و نعره مي‌زني

نالان و اشكبار مگر عاشقي و مست؟
با خويشتن چو ما مگر اي دوست دشمني؟

طبع بتاني؟ اي كه چنين در تغيري!
يا خاطرات عمر؟ كه تاريك و روشني

چون من رواست هر چه بسوزي،‌ كه بي‌سبب
بد‌نام دهر گشته‌اي و پاكدامني

بدنامي تو بود و غم ما هر آنچه بود
شد وقت آنكه خيمه از اين خاك ب‍َر ك‍َني

اي سقف محبسِ بشر! اين آه و ناله‌ها
نگشوده است اي عجب اندر تو روزني

اين قدر بار خاطر زندانيان خاك
نشكسته است پشت تو، سنگي تو؟ آهني؟

وقت است كز تحمل اين بار بگذري
خود را بر اين گروه پريشان در افكني

من مستم و تو نعره‌زن، امشب حكايتي‌ست
ميخانه‌ات كجاست كه سرخوش‌تر از مني؟

چون زير خاك تيره شدم ياد من بكن
هر جا كه حلقه ديدي دستي به گردني

داني كه آگه است ز حال دل‌ِ عماد
آن برزگر كه آتشش افتد به خرمني

شعر از عماد خراساني


غزلسرا




 تاريخ ارسال  91/07/18    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   


ای دل تو ندانستی قدر گل و بستان را
بیهوده چه می نالی بیداد زمستان را

ظلمات شب هجران بیهوده ندادندت
تو قدر ندانستی آن چشمه حیوان را

مغرور شدی ای دل در گلشن وصل از بخت
بایست کشید اکنون این رنج بیابان را

صد بار تو را گفتم دیوانگی از سر نه
ترسم که دهی از دست آن زلف پریشان را

دلبسته این دامی، مرغابی این دریا

کم شکوه نما ای دل این وحشت طوفان را

در بزم چمن بنگر، کان مرغ پسند افتد
کز سینه برون آرد دلسوزتر افغان را

گل خرم و سرو آزاد، بلبل همه در فریاد
الحق که ستم کردند مرغان خوش الحان را

کی نام ترا می برد دل روز ازل ای عشق
در خواب اگر می دید هنگامه ی هجران را

در فصل گلم آن کو در کنج قفس افکند
می برد ز یادم کاش شبهای گلستان را

تنها ز تو دردی ماند ای مونس جان با من
خواهم که نخواهم هیچ با درد تو درمان را

تا رفت ز کف جانان دشمن شده ام با جان
بیدل چه کند دل را، عاشق چه کند جان را

دیگر هوسی ما را جز وصل تو در سر نیست
رحمی کن و یادی کن این بی سر و سامان را

ای عاشق شیدایی بشنو سخنی از من
هرچند که نتوانی هرگز شنوی آن را

در بزم وصال دوست از جام جمال دوست
چون مست شدی مشکن پیمانه و پیمان را

شعر از عماد خراسانی

غزلسرا




 تاريخ ارسال  81/05/27    مدير وبلاگ محسن مهرپرور   

غزلسرا

مجموعه غزليات شاعران پارسي

jQuery Social Share