وبلاگicon
غزلسرا - گیسوان ِ رها و دستانت، موج ِ آتش میان گندم‌زار


گیسوان ِ رها و دستانت، موج ِ آتش میان گندم‌زار
دست‌های تو در سفر بودند، خوشه‌ها روی دوش باد سوار

دانه در پوستش نمی‌گنجید، چشم در چشم ِ شعله می‌رقصید
گرم شد خاک سرد و دید-شنید: در تنش هر جوانه‌ای بیدار …

سایه‌ها با هم آشتی کردند: غنچه با باد، ببر با آهو
بعد از آن بوسه شد پیاله‌ای از خون آهو و عطر سرخ انار

خنده از باغ‌های پسته گذشت، لب ِ دریا رسید و بازنگشت
لب به لب بود از صدف ساحل، نه یکی نه دو تا نه صد نه هزار …

دست‌های تو مثل غواصان دل به دریا زدند و پیدا شد
گنج‌هایی که سال‌ها بودند ساکن پرده‌های گرد و غبار

خالی و خسته، خیس و خواب‌آلود، از درو بازگشته دستانت
من خیالم ولی فراوان بود، خوشه‌های نچیده‌ام بسیار

گیسوانم رها و دستانت نیست، این سرنوشت ِ هر سفر است
داس در دست بازمی‌گردد، باز باد است و باز گندم‌زار

شعز از مزگان عباس لو


غزلسرا




  مدير وبلاگ: محسن مهرپرور        تاریخ پست: 84/05/31